تو و من
در اندوه یک روزِ سردِ بیباران
نگاهات میکنم .. گوش میکنم..
حرف میزنی..نفسات میرود
حرف میزنم..نشانات میدهم..
غرق میشوی.. غرق میشویم..
خیال و پس
برای تو
برای ما
برای تو
ولی مشکل این جاس ک آدما هرچقد ب هم نزدیکتر میشن بیشتر همو میشناسن
حالا دیگه امکان نداره تو نفهمی چی منو آزار میده
چرا دیگه نمیتونم تحمل کنم؟
آن روز گِل بودم، میگریختم. امروز همه دل شدم در میآویزم. اگر آن روز به یک گِل دوست نداشتم، امروز به غرامت آن به هزار دلت دوست میدارم.
برچسب: برگرد,
نویسنده: مینا جعفرینژاد